تبليغاتX
آب حیاتم آرزوست

استاد مردی مسن و لاغر، اما خوش­لباس، با موهایی که تقریبا همه­شان سپید گشته و چشمانی روشن. عادت دارم یعنی همیشه عادت داشتم وقتی استاد درس می­دهد به چشمانش نگاه کنم. اما این اولین باری بود که نخواستم!

وقتی می­خواست ابیات حافظ را تفسیر کند، چشم­هایش را تا آخر باز می­کرد (مثل افراد شگفت­زده) و من یک لحظه ترسیدم!! در واقع هنوز هم با یادآوری­شان می­ترسم!

لیلا.الف صد برابر من بازیگوش است! البته من سر کلاس شعر کاملا عاقل می­شوم، اما لیلا.الف آنقدر حواسم را پرت کرد و حرف زد و مرا خنداند که خوب نتوانستم از کلاس حظ ببرم؛ البته استاد خیلی خلاصه و با حرکات شدید دست و سر غزل را توضیح می­داد!

در تمام مدت تحصیلی­ام استاد ادبیات خوبی ندیدم که آدم را سر ذوق بیاورد، جز یک بار که آن هم سر کلاس استاد ادبیات خواهرم بود و اتفاقا آن روز استاد خواست بیتی را بخوانم و آنقدر خوب توضیح می­داد که دوست داشتم باز هم سر کلاسش بروم، اما مستمع آزاد را دیگر راه نمی­دادند. دبیرستان هم جز سال سوم، بدتر از دانشگاه بود. کلاس­های استادمدار سنتی که فقط یک نفر حرف بزند تا کف کند، برای من مانند لالایی است و نمی­توانم متمرکز شوم! مشارکت گروهی را بیشتر دوست دارم.

***

انتقاد همیشه تلخ است و چه خوب است موقع گفتنش، دست کم لحن ملایم یا دوستانه باشد، آن هم از جانب دوست!

+ تاريخ یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 23:58 نويسنده مه­سیما |

چقدر درک برخی افراد، دردناک است. اولین بار که سعی کردم خودم را جای کسی بگذارم و دردش را حس کنم، دبیرستانی بودم. یک دوست بسیار آرام داشتم که انگار افسرده بود. عجیب بود. اصلا دوستی ما با هم سنخیتی نداشت و فکر کنم چون دختر عجیبی بود، با او دوست شدم و این حماقتم بود. یک بار سعی کردم درکش کنم، آنقدر انرژی منفی از درکش دریافت کردم که تا مدت­ها نخواستم هرگز کسی را بفهمم...

اکنون، غین را نمی­فهمم. یعنی دوست ندارم بفهمم. او دقیقا کسی است که دارد می­شکند یا شکسته است. فکر کنم نه! مطمئن هستم او هم از نسل سوخته است، از نسل دختران و پسران شکستنی؛ از آن دخترهایی است که باید رویش اتیکت زد "مواظب باشید، شکستنی"... عاشق میم شده است؛ البته اگر تعریف عشق را بدانم، عاشق خودش!

برای به هم رسیدنشان، موانع زیادی وجود دارد. هر وقت پای عقل وسط بیاید، کار دل لنگ می­شود. اکنون هم عقل است که نشسته بر مسند داوری و من متاسف هستم که باید غین را درک کنم و خودم را لحظه­ای جای او بگذارم... فکر کن چه می­توانم بگویم وقتی همه چیز را می­داند؟ میم را هم نمی­بینم که بپرسم او چه می­خواهد...

دختر شکستنی نمی­داند مدت­هاست از قرن عاشقی گذشته، اما سهم عاشقی­اش را دریافت خواهد کرد. زمانی که همه چیز بشود دودوتا چهارتا، دل فقط بازیچه می­شود...

این شرایط هم برای میم و هم برای غین، شرایط خوبی نیست.

+ تاريخ یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 23:52 نويسنده مه­سیما |

-       بریم شهر بازی؛ بریم ترن هوایی؛ من عاشق هیجانم. تو فقط پایه باش. پایه­ای؟

-       آره. چرا که نه! ساعت چند؟

-       4 بریم که داداش اومد.

-       باشه. خوبه.

ساعت چهار عصر داداش کوچک­تر دیرتر می­آید و برادر دیگر به خواب می­روند و بقیه نیز! شهر بازی می­شود یک پارک معمولی روی چمن­های نمناک... در هر جایی کسی نشسته است. کم­کم باد درمی­آید. هوا سرد می­شود. شب را دوست دارم. کمی ­آن طرف­تر صدای جیغ­های بلند می­آید. یک کشتی. فکر می­کنم اگر برق قطع شود، چه اتفاقی می­افتد؟! خنده­ام می­گیرد!

سرد است و سرما تا مغز استخوان گلبول­هایم (!) رسوخ کرده­اند. می­گویم برسم خانه، حتما تا شانه می­روم زیر پتو! اما زهی خیال باطل! همان لحظه، از یک روزنامه، اس می­دهند که ستون شما مطلبش خالی است! تا دو بیدار می­مانم...

+ تاريخ شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 2:34 نويسنده مه­سیما |